{ مقدمه نداریم! اما آنچه در زير ميخوانيد در كمالِ صحتِ عقلي بيان شده است}
رولینگ ... جادوگری ... هری پاتر ... نوجوون بودن ... کامپیوتر داشتن ... صد البته کانکت شدن ... جو گیر شدن ... سرچ کردن ... جادوگران ... عله پاتر ... شناسه ... لاگین ... ایفای نقش ... تالار خصوصی ... و من یه دفعه چش وا کردم ، دیدم شدم عضو اولین سایتِ وزینِ جادوگران !!! 

.:. فلش بک .:.
- از پنج ساله پيش كه وارد سايت شديم! جو كلا" خيلي خودموني و اكتيو و فعال بودن ... جمعيت به نسبت الان واقعا" كمتر بود و بيشتر بچه ها خيلي رول زدن های حرفه ایی بودن ( چه طنز - چه جدي) ... خلاصه اوایل که فقط نگاه میکردن ... کسی رو هم که نمیشناختم ... اما خب یادمه اولین نفری که اددش کردم از بجه های سایت " آرتابانوس" یه همچین چیزایی بود !
... یک بار رفتم کلِ پستش رو نقل قول کردم واسه خودم و اون کلی منو ضایع کرد ! ... شناسه م رو عوض کردم ! ... در حالتِ دوم به دلیل اینکه فینگلیش مینوشتم مورد خشمِ مدیرا قرار گرفتم و بلاک شدم! دفعه ی سوم که همین سالِ ۸۴ باشه دیگه با شناسه ای که در ایفای نقش موجود نیست! وارد ایفای نقش شدم!! 
- : هنوزم وقتی یادم میاد چطور خودم رو معرفی کردم حالت تهوع بهم دست میده ! بسیار خز و ارزشی و مضحک و بی خود و غیره !
( حالا جو گیر نشین برین اولین پستم رو بخونین؟!) 
بله دوستان! میگفتیم: همون اوایل بود که با مریم ( هرمیون سابق) آشنا شدم و بعدش سهراب (نيك بي سر ) و پدرام ( بيل ويزلي) ! ... اون موقع ترسِ مرضی داشتم ... من حتی روم نمیشد به تری پاتر ( توحید) که اون موقع بوق هم نداشت پی ام بدم !!! خلاصه تک و تنها مثه
بودم بینِ این مدیرا
!!! فک کن !؟!؟!؟! 
بعد از یه مدت خراب کاری و اینور و اونور زدن یاد گرفتیم که چطوری جفت پا بپریم وسط رول ، چطوري سوژه رو خفه كنيم و خودمون بشيم سوپر استار و كلي ذوق ذوق واسه اينكه ما هم هستيم !!!
بعد از يه مدتي ۲۲ بهمن سال ۸۴ بود كه تو كنفرانسي بوديم كه اونجا با عليرضا ( توماس) و غزاله ( اندرو) و توحيد ( ديگه استرجس شده بود ) و بقيه ي گريفي ها كم و بيش آشنا شدم. 
خلاصه گذشت و گذشت و ما تالار رو ميتركونديم و ارتش داشتيم كه به قولِ ( برادر حميد سابق) وايت تورنادو تشكيل شده بود از بچه كودكستاني هاي گريف ! ... اما من خيلي گولاخ بوديم و مبارزاتي ميرفتيم كه اف بي آي جراتشو نداشت ... !

يكم اوضاع خوب پيش رفت و من خواستم كه عضو محفل بشم و رئيس محفل اون زمان ميلاد ( اسكاور) بود كه در يك حركت ماهرانه منو با اولين پست قبول كرد و بعدش كلي به خودم اميدوار شدم و بعد از من آزاده ( آنيت ) بود كه پا به عرصه ي ظهور گذاشت !!
... اوايل نميشناختمش اما پستهاشو دوس داشتم! جدي و قشنگ و بعد از اون هم اون يكي ديگه عليرضا ( شناسه ش يادم نيس اما يادمه داميلدور بود فاميلش ) اومد و انقلاب شد در سايت كه يه زماني همه رو به رستگاري آورده بودن !!!
... اما عليرضا خيلي زود رفت.
تو اين مدت من با شهاب ( منيروا - اما هيچي بهتر از هگر بهش نمياد! ) و غراله و مليكا ( مريدانوس) و صدف ( رومسا ) و سروش ( لوييس لاوگود ) و سينا ( هدويگ) و نورا ( ليلي اوانز سابق ) و برادرشون آشنا شدم ! ... جو خيلي دوستانه اي داشتيم! ... بيشتر وقتها كنف ميذاشتيم و در يكي از همين كنف ها بود كه من فهميدم كه با سينا تولدهامون يكي هستش !!! 
اتفاق هاي زيادي پيش ميومد گاهي
و گاهي
و حتي
!!! ما هم كه فقط نشسته بوديمو تخمه ژاپني ميشكونديم !!! 
بعدش بعدش ظهر يه روز تابستون سال ۸۵ بود كه يكي تو مسنجر بهم پي ام داد كه :
- سلام . تو مدير كلٍ ساينمي ؟!
و اين شد كه شد !!!
... ۲۰ امتياز به همتون به خاطر پاسخ درستي كه دادين اين پي ام از طرف علي (اينيگو ) بود و بس !!!
من :
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام !!! ( البته نه اينقدر اغراق آور ) 
- : بقيه ي داستان ديگه خصوصيه !!! ... سرتو بنداز پايين بينم!!!
بعد از يه مدت به ما پيشنهاد ناظر شدن دادن كه ما قبول كرديم و ناظر محفل شديم و دهنمون سرويس شد و كام بك كرديم !!! ... شايانِ ذكر هستش كه من پي سي نرمالي نداشتم و ندارم چون در مواقع حساس ميره رو اعصابم !! ... الانم با نذكر و نياز داره ويندوزش بالا مياد !!! 
.:. پايانِ فلش بك .:.
خلاصه هر چي ما پير ! تر ميشديم بچه هاي نسل جديد بيشتر ميومدن ! بعضي ها هم با اينكه ديگه نووجون نبودن اما خوب مينوشتن و طنزشون دوست داشتني بود مثه مينا ( ليلي اوانز) و سارا ( تدي ) كه سوژه هاي خوبي داشتن هميشه!! 
ديگه همينا بود ديگه ! خلاصه اينكه ما با جادوگران روزامون زيادي گذشت ! آخرشم كه عاشقمون كرد و اينا !!
... و من خيلي از اين بابت از علي نيلي واسه افتتاح اين سايت ممنونم! ... خب در حقيقت اگه هري پاتر و جادوگران نبودن من علي رو نداشتم !!! 
و اما دوستانِ من كه خيلي از اينكه منو دوستشون ميدونم، ممنونم:( اوليت بندي نيستا)
- مليكا. صدف. آزاده. غزاله. ستايش. سارا. شادي. ارغوان. ياسمن. شهاب. توحيد. سهراب. متين. سينا. سروش. شهرام(جيمز). سعيد. پویان. عمه مارچ. سياوش. پيمان. مينا. تابيروس. رضا.طليعه( لونا). مهرداد. محمد (نره ور). پوريا. پدرام ،ميلاد، سهيل، شهاب( وزير سابق) ، مهران ،رامين (اسكاور قديم) و مسوت ، سورنا ، آرش علیرضا ، بهنام و داداشش. باك بيك . فوژان. نيكا. گلبرگ و بهاران... و همه ي اونايي كه منو ميشناسن و من نميشناسمشون !!! ممنان.
- شد ۳ سال !!! 
![]()
![]()
... عاشقتم نفس .... ![]()
![]()
![]()

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.
به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي
است كه بي تو سركردم.
وبه تو تقديم ميكنم
عشق
را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه
منتظرم يافتم.
اين ارزشمندترين هديه من به توست گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا
خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

ياهو
... اول سلام و خسته نباشيد به همه ي اونايي كه امسال پيش دانشگاهي بودن و الان حس آزادي دارن !
... بخصوص اكيپ دوستاي مدرسه اي خودم + مليكا + صدف + شهاب + محمد مهدي ، كه از دوستاي مجازي به حساب ميان !
چيه خب؟! ما از اول دبيرستان يا قبل از اونه كه داشتيم حسرت ــ واي تو هنوز 4 سال ديگه بايد بري مدرسه ؟! ــ ميخورديم و بلاخره امسال بختمون باز شد ... البته الانم احساس دوگانگي دارم يه حسي ميگه خوب بود يكي ديگه ميگه شايد توهم زدي !! ... درگيرم كلا !![]()
و اما اصل موضوع و آخرين دوره ي مدرسه رفتنمون هم اينجوري گذشت :
« صبح يك روز دل انگيز تابستاني تير ماهي همراه مامانم رفتيم مدرسه اي كه تازه يكسال از تاسيسش گذشته بود و خيلي نو بود و براي مايي كه هميشه تو كلاساي كوچيك با سقفهاي ترك خورده و پنجره داغون بوديم كلي هيجان انگيز بود. خلاصه ما با كلي ذوق رفتيم داخل و سرخوش از اينكه معدلم بالاي - 10 – هستش و ميتونم ثابت صبح بخونم.
دفتر مدير مدرسه هم كه رفتيم گفتن : خانم 2 هفته ديگه ! .... حالا انگار ميخواستيم ناسا ثبت نام كنيم ء بهمون تاريخ و ساعت 2 هفته ديگه رو دادن و ما خوش خوشان اومديم خونه !
بله دوستان! ثبت نام با موفقيت انجام شد و بقيه ي تابستون هم بدون هيچ دغدغه و تلاشي براي درس خوندن گذشت و فقط من روزاي پنچ شنبه كه فرداش آزمون قلم چي داشتم كتاب كار هاش رو جواب ميدادم و كلي كلاس ميذاشتم پيش دوستام كه من دارم ميخونم !!!!!!!!![]()
خب بلاخره تابستون تموم شد و من 3 ماه رو مفت از دست دادم و اول مهر رسيد. بوي ماه مدرسه ... بوي بدبختي صبح زود بيدار شدن
... بوي يك ساعت واسه تاكسي واستادن ... بوي نمره هاي درخشان و ... !![]()
امسال هم مثه هميشه با نگار قرار گذاشتيم كه – پيچ گلها – منتظر هم شيم و بريم مدرسه . وقتي رسيديم بيشتر بچه ها اومده بودن ، قيافه ي خيلي هاشون واسم آشنا بود چون يا از هم كلاسي هاي دوران ابتدايي و راهنمايي بودن يا هم مدرسه اي ! ... خلاصه ما ميشناختيم اما اونا نه ! ... حتي يكيشيون بعد از چند مدت اومد به من و نگار گفت :قيافه هاتون آشناس ! منم لبخند زدم و گفت : آره ! ... و رفتيم . این در حالی بود که ما با این بشر در سال سوم راهنمایی مسیر مدرسه تا خونه رو میومدیم پیاده . بگذريم .
ساعت 8 صبح بود كه زنگ رو زدن و گفتن صف ببندين ! و گروه ما يعني من و نگار و زهره و شيما و نشاط و زهرا و ليدا و سحر و اينا واستاديم كنار هم و منتظر شديم تا از روي ليست كلاسا رو مشخص كنن !
- آخ كه چقدر اون روز نذر و نياز و صلوات كرديم ، اما جواب نداد و هر كدوم تك افتاديم .![]()
در كل وضع من وخيم تر بود چون 4 ساعت آخر رو اشتباهي تو يه كلاس ديگه نشستم در حالي كه كد كلاسم يه چي ديگه بود!
... تا 2 روز اول كه كلاساي نشاط و نگار ادغامي بود چون كمبود كلاس داشتن بايد تو سالن امتحانات مي نشستن ! .... اما چون حاضر غايب نميكردن منم پيش اونا بودم . فرداش هم با مامانم اومدم مدرسه كه كلاسم رو عوض كنن كه نشد. اومدم خونه كلي جيغ و ويغ و اينور و اونور زدیم بلاخره يكي پيدا شد كه جاشو با من عوض كنه . و من و نگار براي ششمين سال پياپي همكلاس شديم ! ![]()
- هي محمد مهدي از مامانت از طرف من معذرت خواهي كن ! مجبور شدم بهش بگم خونمون خيلي دوره و مجبورم با نگار بيام ! ![]()
خانم درويشي : خب به هر حال داخل شهر كه هستين! تو دانشگاه رو ميخواي چيكار كني؟![]()
من : نميشه كه خانم ما هميشه با هم هستيم! دانشگاه هم يه جا ميزنيم ! ( آزاد رو ) !
خانم درويشي : استغفرالله ! ... اوكي باب !![]()
بقيه ي دوستان هم از ترفندهاي مختلفي استفاده كردن و بلاخره تا حدودي اوضاع رضايت بخش شد. اما بازم سوژه ما بوديم كه كلاس ثابت نداشتيم و هر زنگ مثه آواره ها كيف هامونو ميذاشتيم كولمون و كلاس عوض ميكرديم! كه كلي ورزش بود و جونمون در ميرفت كه روزي 6 بار 3 طبقه رو ميرفتيم بالا و پايين !
- اووووووف !!! الن فکرشو میکنم پام درد میگیره !
ميرسيم به دبيراي دوست داشتنيمون!!!!
!!!!! .... بدون اغراق هر كدوم واسه خودشون كلي سوژه خنده بودن بخصوص دبيراي آقامون که اشكمون رو در ميآوردن ! از روز شنيه شروع ميكنم ، آقاي عسگري ( دبير رياضي ) يك مستر خيلي خوش تيپ و جوون و جدي كه يه بار منو ضايع كرد و من بدم اومد ازش ، دوستم خنديد فكر كرد منم بعدش بهم گفت بيا تخته رو پاك كن !
... آقاي عبداللهي فر ( دبير فلسفه ) كه واقعا زنگ هاي ايشون خيلي باحال بود ... در طول سال از همه شيش بار درس پرسيد جز من ! اكثر امتحان هاشم اوپن بوك بود و بچه ها آزاد بودن ... يه دوست جديد هم پيدا كرده بودم كه تركمن بود و اسمش – مايسا - بود ! اين دختر عاشق اين مرد شده بود يكبار هم درصد عشقي از جفتشون گرفتيم بالاي 90 درصد در اومد .![]()
روزهاي چهارشنبه هم كه با آقاي كاهه ( دبير عربي ) كلاس داشتبم. ايشون هم خيلي خوب بودن. اما از بين همه ي دبيرامون خانم ملازاده رو دوست داشتم . ( دبير زبان انگليسي )
. البته تقدير ميكنم از خانم خاكي ( دبير علوم اجتماعي ) كه خوشش اومده بود ازم درس ميپرسيد همش ازم سوال میکرد حتی روزي كه حالم خيلي وخيم بود هم رحم نكرد.![]()
با بيشتر بچه هاي كلاس دوست شديم! ... بچه هاي خفني نبودن اما خب هميشه يا داشتن با موبايل حرف ميزدن يا بلوتوث بازي ميكردن ! ... 80% از زنگ هاي تفريح رو ميرفتيم كلاس زهره اينا و ميخنديديم ! ... جيك ثانيه بعدش موقع امتحاناي ترم اول رسيد و من دوباره مجبور شدم 4-5 صبح شكنجه ي صبح زود بيدار شدن رو تحمل كنم و درس بخونم . ![]()
اواخر اسفند ماه هم با ما بردن مشهد ! ... مسافرت باحالی بود ظرفیت ماشین کمتر از تعداد بچه ها بود ! خلاصه با جووووون کندنی که بود ما سالم رسیدیم و کلی میخندیدیم و چند تا از بچه ها برادرهای دینی خودشون رو اونجا زیارت کردن در حالی که من از یه هفته قبل با آنیتا هماهنگ کرده بودم نتونستم ببینمش !
- ززززززززینگ ... ززززززززینگ .... بووووووق ....
- بچه ها فروختنمون ! هنوز نیومدیم شماره م پخش شد !! شماره خونه س !![]()
زهره : دختر بود ماله تو پسر بود ماله من ! ![]()
من : الو ... بفرمایین !
آنیتا : الو ... سلام ... ستاره من آزاده ام !![]()
من : واااي سلااااام ... خوبي؟ جانم ؟![]()
.
.
.
آنيتا : ببين من اگه بيام چادر دارم با مانتو و مقنعه و شلوار لي ! ... ميتوني بشناسي؟
من :
... اين كه لباس منه ! ... همه همينو ميپوشن ديگه ! گرفتي مارو آجي؟
... حالا اومدي حرمندا بده پيدات ميكنيم!
آنيتا: اوكي ! بازم زنگ ميزنم ... قربونت... باي![]()
اون ۳ روزي كه مشهد بوديم خيلي خوب بود ، يه بار واسه نماز صبح هم رفتيم حرم و من براي اولين بار در عمرم نماز شب رو قبل از اذان صبح خوندم و كلي ذوق كرد و كلي دخيل شدم و دعا كردم ... تازه تونستم دستم رو به ضريح هم بزنم و بختم باز شه .... ![]()
... اما خب قسم ميخورم واسه خودم هيچ دعايي نكردم حتي واسه قبولي تو كنكورم چون اونقدر التماس دعا داشتم كه وقت نميشد ... به جاش مامانم روز كنكورم وقتي تو بين الحرمين بود واسم دعا كرد ... ![]()
شب آخر هم ما رو بردن به يه رستوران باكلاس و پيتزا دادن كه خيلي خوشمزه بود ولي حيف كه نوشابه ها فوران كرد رو ميز و سيل راه افتاد و جعبه دستمال كاغذي تموم شد و گند زده شد به كلاس رستوران!
... حالا خوبه مراقب نداشتيم !
صبح روز بعدش هم برگشتيم و من آنيت رو نديدم ! ...
... سفر خوبي بود اما دو تا از عطرهايي كه خريدم و خيلي دوسش داشتم وقتي اومدم خونه نبود !!!! ![]()
بعد از عيد ....
عيد رفت و ما هم افتاديم تو سرازيري و كمي وقتمون رو به خوندن كتاب اختصاص داديم .
يكم جدي تر شديم.
... ترازمون رفت بالا ...
... بخصوص اون پنج شنبه اي كه نامزد كرديم ...
! ... موقع امتحانا هم كه شب دير ميخوابيدم صبح زود بيدار ميشدم ! ... خوشحال ميرفتيم مدرسه و امتحان ميداديم بر ميگشتيم! ... پشتيبانمون هم كه همش ميگفت: بخونين ! كامل بخونين ! ![]()
امتحانا كه تموم شد ! كابوس نمره ها هم تموم شد ! بعد از اون ديگه مثه بچه آدم نشستم درس خوندم، خيلي دلم واسه خودم سوخت و خواستم كه پشيموني به بار نياد ! ... ۲ هفته ي اول با برنامه ريزي خواهرم خوندم و بقيه ش رو ميرفتيم با نشاط و شيما اينا كتابخونه درس ميخونديم ! از ۸ صبح تا ۶-۷ غروب !![]()
... هر چند من هميشه تحريم ميكردم كتابخونه رو اما خوب بود ! ![]()
اونقدر جوگير شده بودم كه حتي روز قبل از كنكور هم داشتيم تست دوره ميكردم !
... بيچاره علي چقدر حرص ميخورد !
+
= ![]()
صبح روز كنكور هم خواهرام كولاك كردن و آب و شكلات و گردو و يه خيلي چيز ديگه دادن دستم و گفتن بخور اينا ! ... هر چند واسه عمومي وقت كم آوردم يه كمي اما اختصاصي رو دوره كردم و اون بيسكويتي هم كه خودشون دادن رو هم ميل فرمودم!
... بعد از امتحان هم چند تا از بچه ها رو ديديم و خوش خوشان اومدم خونه ديدم ‹ زرشششششك › كليد ندارم ! ... چون فرداش مراسم داشتيم براي استقبال مامانم اينا خواهرم رفته بود بيرون ! ... ولي خب تو راه زن داييم رو ديدم و قضيه حل شد ! ... ![]()
- و شد آنچه شد !!!!
پاورقي :
- ميدونم! ميدونم زياد شد ! شرمنده تازه كلي حذفي داشت! ![]()
- اگه كسي تا آخر خوند ازش ممنونم ! ![]()
- دعا كنين كنكور نتيجه ش خوب شم ! باشه ؟!؟!![]()

وااااووییی !!! .... رای من تابلو شد !!! ![]()
همینجا اعلام کنم بنده برای رئیس جمهوری یه رای اولی حساب میشم !!! .... تبریک بگین ! زوووود ...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایول حال کردم !! ... تو خیابونا ملت همه پارچه سبز بستن !!!
... کارشون قدیمیه من خیلی وقت پیش دخیل شده بودم !! ... ولی حرکته نازیه !! خوشم اومد ... ![]()
اینبار اصلاح طلبان پیروز میشن .... هووووووووورااا .... البته ایشالله ...
" خدایا مرا وسیله ی خود قرار ده . این موهبت را به من ارزانی دار که همه ی افرادی که پیش روی من قرار می گیرند تو را ببینند. به من کمک کن که در دیگران خودم را ببینم و هر چه که برای خود می خواهم را ابتدا برای آنها بخواهم. من فهمیده ام که تو اینگونه ای و میخواهم درست همانند تو باشم. "
^^^^^^^^^^^^^
" هیچ بنده ای هر قدر که زندگی سخت و پر رنجی داشته باشد ، نمیمیرد مگر آنکه اجلش برسد و هیچ بنده یی، هر قدر که زندگی راحتی داشته باشد، نمیتواند لحظه ای بیش از عمر معلومش زندگی کند حتی اگر زیر سقف خانه اش جلو شومینه در حال استراحت باشد. " (Aeschylus)
*******************
" من مخلوقی آسمانی هستم، تمام خلقت هدفدار است. من خلیفه ی خداوند و شبیه او هستم. ما باید این عبارت را بر آگاهی مان خالکوبی کنیم و آن را با افتخار به تن کنیم. "
×××××××××××××××
" شما مخلوقاتی با ارزش هستید، شما سهمی از جوهره ی الهی دارید و بخشی از او را در درون خود دارید. پس چرا از تولد شگرف خود بی خبرید؟ شما خداوندی در درونتان حمل می کنید ولی از آن بی خبرید, ای بیچارگان! (Epictetus)
* برگرفته از کتاب " ندای درونی شما" اثر وین دایر

